عاشقی...
حس عبور من و توست...
عاشقی دلهره از رفتن توست...
عاشقی...
خواندن این ثانیه هاست
عاشقی...
رنگ حضور منو توست...
عاشقی...
حس عبور من و توست...
عاشقی دلهره از رفتن توست...
عاشقی...
خواندن این ثانیه هاست
عاشقی...
رنگ حضور منو توست...
بودن بعضی از آدمها شبیه ساعت شنیه...
کنار خودت داریشون ، تو دستات داریشون،
اما هر لحظه حجم نبودنشون زیاد و زیادتر میشه...
و تو هیچ کاری از دستت بر نمیاد، جز اینکه فقط
تماشا کنی و ببینی کی آخرین دونه ی شن پایین میافته ،
آخرین بهونه بودن...
بعد اگه هم بخوای ساعت شنی رو زیر رو رو کنی
تا واسه چند لحظه هم که شده دوباره بودنشونو
بدست بیاری، تازه میفهمی که فقط انبوهی از
نبودن ها رو زیر و رو کردی...
عاشقی...
حس عبور من و توست...
عاشقی دلهره از رفتن توست...
عاشقی...
خواندن این ثانیه هاست
عاشقی...
رنگ حضور منو توست...
عاشق که باشی
رفتن نمی دانی
میمانی...
سرحرفت میمانی
که گفته بودی
تا ته دنیا کنارش میمانی...
اگر دوستت داشته باشد...
نمی تواند ازت بی خبر بماند...
اگر غیر این باشد
بعید می دانم دوست داشتنی
در کار باشد...
خدا...
بعضی وقتها تو بدترین شرایط زندگی یک نفرو
میذاره سر راه زندگیت که ...
فقط بهت ثابت کنه...
حواسش خیلی بیشتر از همه
بهت هست...
یک بار هم...
این دوستت دارم لعنتی را
به کسی نه، به خودت بگو...
خودت برای خودت ناز کن...
خندیدی به خودت بگو ای جان...
لذت ببر از تمام روزهای خلوتت...
از کنج همیشگی ...
با شانه به مو های بی قرار...
بی ملاقات...
با پای پنجره آمدن و چشم به راه نبودن...
آری با همین شاد شو....
منو حالا نوازش کن، همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوز هم میشه عاشق بود، تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش، اگر چه دیگه وقتی نیست
نبینم این دم رفتن تو چشمهات غصه میشینه
همه اشکهات رو میبوسم، میدونم قسمتم اینه
تو از چشمهای من خوندی که از این زندگی خستهام
کنارت اونقدر آرومم که از مرگ هم نمیترسم .
تنم سرده ولی انگار تو دستهای تو آتیشه
خودت پلکهام رو میبندی و این قصه تموم میشه
و من پای جان دادن،برای کسی که ماندن را بلد است...
بگذار همه ببینند..
در این زمانه هم از آن عشق های
افسانه ای پیدا می شود...
محکوم به عشقم ، گرفتارِ یار
مثل پرنده ، هوادارِ یار
مثل یه سایه ، به همراهِ یار
بود و نبودم ، به دلخواهِ یار
هر چی که یار گفت دلم گفت به چَشم
از گل و خار و گفت ، دلم گفت به چَشم
هر جا که یار بود دلم گفت برو
با گل و خار بود دلم گفت برو
یار اگه جانانه خریدار شد
دل گلِ سرخِ تووی بازار شد
هوش و دلِ من به افسونِ یار
فکرِ دلِ من پریشونِ یار
گوشه ی چشمام فقط جایِ یار
کارِ دو چشمام تماشایِ یار
یار اگه جانانه خریدار شد
دل گلِ سرخِ تووی بازار شد
آی گلِ سرخِ دل من خار شد
هر چی شد از دستِ همین یار شد
محکوم به عشقم ، گرفتارِ یار
مثل پرنده ، هوادارِ یار
مثل یه سایه ، به همراهِ یار
بود و نبودم ، به دلخواهِ یار
هر چی که یار گفت دلم گفت به چَشم
از گل و خار و گفت ، دلم گفت به چَشم
هر جا که یار بود دلم گفت برو
با گل و خار بود دلم گفت برو
من تو را می خواهم
و همین
ساده ترین قصه یک انسان است...
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم میدانی
تا ابد در دل من می مانی...
زیباترین چشم بیشترین
اشک ها را ریخته است و مهربانترین قلب بیشترین
دردها را کشیده است...
کم حرف نیست،
شاید طرف مقابلش اونیکه باید نیست...
وگرنه آدم با کسیکه درکش میکنه
همیشه حرف داره...
دنبال هیچ آرزوی
تازه ای نیستم...
تو تنها اتفاق زندگی منی...
که برای دوست داشتنت
محتاجم عاشقانه
لحظه به لحظه عاشق ترت باشم...
به امید دیدار مجدد...
یکی پیدا شود
جنسش خالص باشد...
بگوید هستم
از آن بودن هایی که
هیچ وقت تمام نمی شود...
ماه از راه رسید روی راه پله نشست دکمه های قلبِ من دونه دونه ش گل شدن
گفتم این یه معجزش خیره شد به آسمون همه ی ستاره ها دونه دونه گل شدن
مهربونی ای عشق نازنینی ای عشق آخرین تیکه ی این جورچینی ای عشق
مهربونی ای عشق نازنینی ای عشق آخرین تیکه ی این جورچینی ای عشق
نخه بادبادکمو یه جوری وا میکرد که تا هر جا خواستم بتونم پر بکشم
یه جوری تشنم کرد که میشد دریا رو مثه یه لیوان آب یه نفس سر بکشم
من چه میدونستم اومده زود بره چه غروبی داشتن خنده های آخرش
موقع خداحافظی یه تپش از قلبم مثه پروانه نشست روی سنجاقه سرش
مهربونی ای عشق نازنینی ای عشق آخرین تیکه ی این جورچینی ای عشق
مهربونی ای عشق نازنینی ای عشق آخرین تیکه ی این جورچینی ای عشق
تو آن آرامشی باش
که یکباره نازل می شود...
به تنگ آمده اید؛
احتمال آنکه انتخاب های ضعیف تری
بکنید بالا می رود...
استیصال برای دوست داشتن آدم را
به کجا که نمی کشاند!!!!!!!!
با شکم خالی به خرید نروید
چون...
هر غذای نا سالمی را انتخاب
خواهید کرد...
من همانم که دل از دنیا بریدم با غمت آتش به باران میکشیدم
هر چه خواستی خواستم عشقی ندیدم
خاطراتم را چرا یادت نمانده غصه ها من را به پایانم رسانده
بی وفا مهر و وفا یادت نمانده
قلب من این چنین آسان نمی لرزید
عشقت اما به غم هایش نمی ارزید
دنیا را بردی همراهت به نابودی
دنیا غم شد مگر تو چند نفر بودی
غبار غم از این دل بیتابم
کاش می دیدم تو را بار دیگر
در باران...پیش از آنکه این بغض
این درد دوری
من خسته جان را از پای در آورد...
عشقت چرا تاوان من شد، رفتی غمت پایان من شد
از هر گناهی توبه کردم، چشمان تو ایمانِ من شد
تو را چون جانِ خود میدانمت ، تو را چون سایه میپندارمت، هر چه تو دوری من صبورم...
مرا از غم جدا نمیکنی، مرا یک دم صدا نمیکنی ، من که گذشتم از غرورم، قبلِ از تو من عاشق نبودم...
تو آمدی با هر نگاه، مرا گرفتارم کنی ، این قرارمان نبود از عشق بیزارم کنی...
به یاد تو من بیقرارم، ای وای هنوز چشم انتظارم...
تو را چون جانِ خود میدانمت، تو را چون سایه میپندارمت، هر چه تو دوری من صبورم...
مرا از غم جدا نمیکنی، مرا یک دم صدا نمیکنی، من که گذشتم از غرورم، قبلِ از تو من عاشق نبودم...
چون ممکنه برسی به غم...
ته زندگی به این شنگی، میرسی به مرگ
ته یک روز خوب، ممکنه برسی به شب پر از فکر و خیال
ته یک خاطره قشنگ، ممکنه برسی به یک یادش بخیر...
از حس و حال الانت لذت ببر
در لحظه زندگی کن
به تهش فکر نکن...
از خوبان خاطره
و از بدان تجربه می گیرم...
بدترین ها عبرت می شوند و
بهترین ها دوست...
حرف اشتباهیست که می گویند
با هرکس باید مثل خودش رفتار کرد.
اگر چنین بود از منیت و شخصیت
هرکس چیزی باقی نمی ماند...
یک فنجان چای داغ را می طلبد
و بوسه ای که به آغوش تو ختم شود
این هوا آغوشی بی رفت و
دستانی مطمئن می خواهد...
چیزی از جنس آرامشو
صدایی آشنا...
این هوا، چیزی جز بودنت را نمی خواهد...
بهت اعتماد دارم هست...
چرا که هرکسی رو میتونی دوست
داشته باشی...
ولی به هر کسی نمی تونی اعتماد کنی...