آرزو
هستی که فراموش میکنی خودت
آرزوی کسی هستی...
برایت دنیایی به زیبایی
هرآنچه که زیبایش میدانی آرزو میکنم....
هستی که فراموش میکنی خودت
آرزوی کسی هستی...
برایت دنیایی به زیبایی
هرآنچه که زیبایش میدانی آرزو میکنم....
یکی را داشته باشی که هرروز به او بگویی
با تو
حال تمام روزهایم
عشق است...
بعد تو خود را به که باید بسپارم
از دله من کم نشده مهر تو ماهم
دلبر من غیر تو دل یار نخواهم
مست و خرابه عطر گیسویه تو ام
عاشق تاب و گره مویه تو ام
رفتی و یکی روز دلم بند نشد
بعد این بغض که لبخند نشد
جز تو ندارم به خدا یار عزیزی
تا کی از این عاشق تنها بگریزی
باز اگر سر به بیابان بگذارم
عشق من اما گله ای از تو ندارم
مست و خرابه عطر گیسویه تو ام
عاشق تاب و گره مویه تو ام
رفتی و یکی روز دلم بند نشد
بعد این بغض که لبخند نشد
تو قلب من باش تا که بفهمی چه دلبرانی به دل میشینی
حتی بدی هات بخشیدنی بود
شرم تو چشمات بوسیدنی بود
همه حواست جامونده پیشم
من به کم از تو راضی نمیشم
تو جای من باش تا باورت شه
دیوونه ی عشق تو هستی یا من
تو چشم من باش تا که ببینی
که چشمای تو چه کرده با من
بدرقه کردم تنهاییامو پسیشنمیده
شاید دعامو کجا منو این روی ماه تو
کجا لبای بوسه های تو
کی بهتر از تو که بهترینی تو باغ زیبای روی زمینی
تو قلب من باش که تا که بفهمی چه دلبرانی به دل میشینی
حتی بدی هات بخشیدنی بود
شرم تو چشمات بوسیدنی بود
همه حواست جامونده پیشم
من به کم از تو راضی نمیشم
تو پا میذاری تو خونه ی من
تو عاشق میشی رو شونه ی من
این یه قراره بین منو تو
کسی عاشق نیست عین منو تو
کی بهتر از تو که بهترینی تو باغ زیبای روی زمینی
تو قلب من باش که تا که بفهمی چه دلبرانی به دل میشینی
حتی بدی هات بخشیدنی بود
شرم تو چشمات بوسیدنی بود
همه حواست جامونده پیشم
من به کم از تو راضی نمیشم
ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ می شکست
ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ !
ﮐﺎﺵ می شد ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ
ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!!
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی
ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ
ﮐﺎﺵ می شد ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ
ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد..
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ
ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ
ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ
ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺁﺏ
ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ
ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ
ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ
ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ! !
افکارمنفی و اضطراب مانند پرندگانی هستند که بالای سرت پرواز می کنند
نمی توانی جلوی پرواز آنها را بگیری
اما می توانی از نشستن آنها روی سرت و آشیانه کردنشان جلوگیری کنی...
تمام من خلاصه شد درون چشم های تو
گمان نمیکنم شود دوباره با خود آشنا
دچار گشته هر که بر جنون چشم های تو
ببر مرا به عالمت به عالم جنون خود
بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است
به موجها بگو کمی یواشتر بهم زنند
حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است
عطر تو را نفس زدم درون سینه آنقدر
که آب هم که میکشم بوی تو پخش میشود
بریز هرچه رنگ را به پرده جهان من
که روی بوم من فقط نقش تو نقش می شود
ببر مرا به عالمت به عالم جنون خود
بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است
به موجها بگو کمی یواشتر بهم زند
حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است.
ببر مرا به عالمت به عالم جنون خود
بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است
پسرکی با چشمان معصوم و دستانی کوچک گفت :
چسب زخم نمی خواهید ؟
ده تا ، هزار تومن ،
آهی کشیدم و با خود گفتم :
تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم ،
نه زخم های من خوب می شود نه زخم های تو ...
کفش هایم را بپوش، راهم را قدم بزن
دردهایم رابکش، سالهایم را بگذران
بعد قضاوتم کن....
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم، به تو بر میخورم اما
آنسان شدهام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که میآیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همهی بودن ما جز هوسی نیست
دوست را چون دوستش داری؟؟؟ نیازش داری!!!
یا که چون نیازش داری دوستش داری؟
گفتم:
چون دارمش بی نیازم....
که برای خوشحالیشون همه کارکردم...
آن را دلیلی بر بهتر بودن خودتان ندانید!
شاید او فقط شهامتی در قلبش دارد که شما ندارید.
شاید او می داند که غرور بعضی وقتها بزرگ ترین فرصتهای خوشبختی را از آدم می گیرد..
اما شما هنوز متوجه آن نشدید...
چرا هرگز غمگین نمیشوی؟؟
گفت دل برآنچه نمی ماند نمی بندم.
فردایک راز است ; نگرانش نباش.
دیروزیک خاطره بود ; حسرتش رانخور
و امروزیک هدیه است ; قدرش را بدان و از تک تک لحظه هایت لذت ببر.*
از فشار زندگي نترسيد به ياد داشته باشيد که فشار توده زغال سنگ را به الماس تبديل ميکنه..
نگران فردايت نباش خدای ديروز و امروز خداى فرداهم هست...مااولين باراست كه بندگي ميكنيم. ولى اوقرنهاست که خدايى ميكند پس به خدايى او اعتمادكن و فردا و فرداها
رابه اوبسپار...
نداشتن ها...
نخواستن ها...
نبودن ها...
بن بست ها و نرسیدنها
خدا را داری که آغوشش را برایت باز کرده است...
نامیدی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باز شروع کنی، بازبخندی،بازبجنگی
باز بیفتی و محکمتر پاشی
گاهی باید یه لبخند خوشگل بزنی به همه تلخیا بزنی و
بگی مرسی که یادم دادین به خودم تکیه کنم...
دیگر خودش را به در و دیوار نمی کوبد
از هرچه هست و نیست شاکی نمیشود
از آدمها دیگر فاصله نمی گیرد...
از هیچ کس دیگر متنفر نمی شود..
دیگر گریه نمی کند..
غصه نمی خورد
دیگر شعر نمیخواند، موسیقی گوش نمی دهد
به کسی زنگ نمی زند، کسی هم به او زنگ نمی زند
دیگر صدایی، اتفاقی، بوی عطری، اسمی، زنگ تلفنی، نامه ای ، خاطره ای، حرفی حواسش را پرت نمی کند..
آدم از یک جایی به بعد، دیگر منتظر نمی ماند
دیگر عجله نمی کند، دیگر حوصله اش سر نمی رود، دیگر بیقرار نمی شود.
می دانی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آدم از یک جایی به بعد فقط تماشا می کند...
تماشا می کند..