چـون کـرم شـبـان تـابان میتابی و میتابم
برهر که نظر کردم گریـان و پریـشان بود
چـون ابر سـبـک باران میباری و میبارم
من درد مـحـبت را هـرگـز به تو نسپردم
این عقـده ی دیـریـن را میدانی و میدانم
برمـرﺛیه ام بنـگر نـقش رخ خود بینی
اینقصه ی غمگین را میخوانی و میخوانم
میخوانی و میخوانم
باهر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود
چـون کِـرم شـبـان تـابان میتابی و میتابم
برهر که نظر کردم گریـان و پریـشان بود
چـون ابر سـبـک باران میباری و میبارم
من درد مـحـبت را هـرگـز به تو نسپردم
این عقـده ی دیـریـن را میدانی و میدانم